اگر خونسرد نگاهم به من نگویید که نمی دانم
اگر بیرنگ است نگاهم به من نگویید که نابینایم
اگر کم تپش است قلبم به من نگویید که عاشق نیستم
اگر باران چشمانم کم است به من نگویید که ابری ندارم
اگر لبخند بر رخسارمان نیست نگوید که بی امیدم
اگر دلمان شاه نیست دلیل بر گدا بودنمان نیست
اگر نداریم وقت رقصیدن دلیل بر بی هنریامان نیست
اگر با رفیقی نیستم به بی رقیقی متحمم نکنید
اگر سرمان کلاه میگذارند دلیل بر ساده گی مان نیست
اگر بی نماز شدیم دلیل بر بی خداییمان نیست
اگر به سراغتان نمی ایم نگویید که فراموشتان کرده ام
اگر بی کس مانده ام نگویید که سرنوشتم بوده است
اگر سکوت میکنیم به بی زبانی محکومم نکنید
اگر کله ام را کچل کرده ام دلیل بر خوش تیپ نبودنم نیست
اگر لباس نو نمی خرم به فقر ننامید ما را
اگر در وبلاگم می نویسم ادعای نویسندگی نیست
اگر قیمت پسته در شهر من پائین امده به خدا تقصیر من نیست. بخاطر تحریم هاست.همینجوری داشتیم مینوشتیم که یادمان امد انهایی که نباید اینجا را بخوانند هم می خوانند ( و بعدا باید تلفنی جواب پس دهم) پس متن را پیچوندم به پسته. خوب پیچوندم نه ؟
دوها نا کالیوو
وقتی رکورد سرعت را در غذای ( مفصل) دانشجویی را میزنم (هشت دقیقه) دیگه یک پست گذاشتن چیزی نیست برای ما. واقعا گاهی اوقات در دنیای وبهای فارسی زبان احساس بدی پیدا میکنم البته بد که نه اما… چون بدون هیچ چون و چرایی وبلاگستان را دوستان و دشمنان روزنامه نگار و نویسنده و خلاصه هر کسی که با این جور چیزا سر و کار دارد قبضه کرده اند و اگه کسی قصد هم قصد حضور بر اساس خودش را داشته باشد به بی ذوقی و بی سلیقه ای و نداشتن قلم توانا محکوم میشود. مسئولین سرویسهای ارائه کننده وبلاگ هم برای اینکه از شورای نگهبان کم نیاورند و روز به روز وبلاگ های به خیال خودشان مسخره ای که پر از کدها و اهنگهای مسخره تر هستند را محدود میکنند. وبلاگ نویسان محترم و معروف هم با قرار دادن هندوانه زیر بقل این عزیزان از این جور حرکتها به عنوان پیشرفت در این عرصه یاد میکنند. جمع کنید بابا یک مشت روزنامه نگار شدن با هم دوست دارند فققط هرچی خودشان می پسندند در دنیای وبلاگ رونق پیدا کند. زورشان به دولت و ….. نمی رسد امده اند به سراغ وبلاگستان. البته ذکر این مطالب بی دلیل نیست. چند روز پیش یک دختر هست ساله برای من پیغام خصوصی گذاشته بود و نوشته بود که من تنها بازدید کننده ثابت وبلاگش هستم و کلی هم به زبان کودکانه خودش درد دل کرده بود. وبلاگی داشت که من فکر میکردم توسط یک نویسنده حرفه ای نوشته میشد مطالبی داستان مانند از زندگی کودکی هشت ساله به نام زهرا. البته اهنگ و کدهای جاوا و اشکال بچگانه در وبلاگ برایم خیلی تعجب اور بود. اما مطالبش به قدری جالب بود که یک روز در میان هم او اپ میکرد و هم من به او سر میزدم. برای هیچ کدام از مطالبش نظر خواهی نمیگذاشت و نوشته بود چون در دنیای وبلاگ هیچ دوستی ندارد لیست پیوند هایش را خالی گذاشته بود. از روی شمارنده وبلاگش هم فهمیده بود که من هر روز به انجا سر میزنم. نوشته بود که خانواده اش هم از وبلاگ داشتنش خبر ندارند و با پول هایی که برای خوراکی مدرسه از خانواده میگیرفته کارت اینترنت میگرفته و کارش را انجام میداده است. خلاصه این زهرا خانم هشت ساله به ماگفت که اگر فکر می کنی من قابل دفاعم از من دفاع کن. ما هم دفاع کردیم. ولی واقعا داستانهای زیبایی مینوشت. من که باورم نمیشد یک بچه هشت ساله اینجوری داستان بنویسه البته برای اون داستان نبودن واقعیت بودن. حیف که وبش بسته شد. وارد وبش که میشدم از بالا ستاره می امد و برف از چپ خرگوش از راست پروانه از پائین وبش هم اتش. اصلا اوضاعی داشت برای خودش.
آمیگو
ما که کارمان درست شد و اقامت کانادا را گرفتیم. احتمالا تا سی و یا چهل سال دیگه هم ایران بر نمی گردم حالا شاید فیلیپین امدم و به دوستان فیلی سرس زدم. البته بچه های اینجا که اکثرا دانشجو هستند و بعد از اتمام تحصیل بر میگردند ایران. سلام ما را به خانواده ما هم برسانید. از همه دوستان و بچه های محل هم عذر خواهی میکنم که سر زده تصمیم مهاجرت میگیریم. چَک چَک در ان واحد دو عدد ضربه با کف دستان مبارکم حواله لپ های بیشتر مبارکش کردم ( به خاطر بکار بردن واژه مهاجرت بود). اخه خیلی بچه خوبی بود دلم نمی خواست به همین راحتی ها از پیش ما بره. با این حرکتی که من انجام دادم داداش کوچیکش همان جا خشکش زده بود نمیدانست چه کار کند. با این تو گوشی هایی که من خوابوندم تو گوشش مطمعنا تا اخر عمرش یادش نمیرود که باید حداقل برای مرگش به داخل کشور خودش برگردد. این تنها چیزی بود که از او به عنوان یک دوست خواستم.






