ضربان مشرقی

من فروشم غم تنهایی دو عالمم را به شهر چشمهای نازت ای آشنای رویاهای من. اهل کدام قبیله ای که اینگونه محو چشمانت کرده ایم. دل در سینه اتش گرفت و از ترس عشق ات مرد که مرگ رویاهایم بجز بسته شدن چشمان اسمانی ات نیست. شبها که می درخشند برای مستی بی شراب من کافی است. نگو که ایین من و تو یکی نیست که ایین ما فقط چشم پرستی است. عاشق شدن چقدر تماشایی است عاشق دو چشم شدن چقدر تماشایی تر. فتنه ی چشمانت بود که ما را درگیر صحرا کرد. میدانم که اسیر بی انصافی ها شده ای اما تا چنگ زنم به رویای با تو بودن چیزی نمانده. که اگر سکوت کرده ام بخاطر سکوت تو است و تا اخرین لحظه عمرم هم سکوت میکنم و لب باز نمیکنم. دوست ندارم لذت سکوت را از دست بدهم. سرباز بی منت تو شده ام و جز چشمانت فرمانده ای ندارم که از خاطرم نمیرود لیلی و مجنون بودن را مصداق زندگی نکنم. زیبا پرستی تو را میپرستم نه به شرط خود تو به شرط طوفانی که چشمانت قرار است به پا کنند. طوفانی که پرده های بین من و تو را کنار زند. موسیقی شرقی چشمانت توان فکر کردن را از من گرفته و سراپا شده ام احساس. احساسی که به من حس مشرقی زمین بودن میدهد. ای چشمان فرزند مشرق زمین …

فعلا هیچ نظری نیست »

نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>