ژوئن 23, 2008 روی 11:25 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر ضربان, نه چندان زیبا and tagged: وطن, شریعتی, غربت

از نخستین روزهای تاریخ هر گاه انسان از انبوه تلاشهای حیات خود را به گوشه انزوایی می کشاند به « خویش » و به « جهان » می اندیشد.
اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بست و موجی از اضطراب بر سیما یش می نشت زیرا وی همواره خود را از این عالم « بیشتر » میافته و در میافته است که « آنچه هست » او را بس نیست.
احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که « هر چه هست » پایان می گیرد ، او ادامه میابد تا « بی نهایت » و دامن می گسترد.
احساس غربت در این عالم و بیزاری از بیگانگی با خود « وطن » را و « خویشاوندی » فرا یاد او می آورد.
(هبوط در کویر ، ص ۵۵۱ )
پیوند پایدار
kavir wrote @ ژوئن 28, 2008 at 3:39 ب.ظ
salam
shoma hamishe nesbat be man lotf darid
mamnoon ke mano hanooz toye zenetoon negah dashtid
to in post nazar gozashtam chon eradate khasi be dr daram
darzem oon tasvir balaye webetoon jaleb bood
nakone onja be kasi del bastin??!!!!
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>