دیشب همین نیمه شب بود که از خواب پاشده بودم، تا صبح هیستولوژی می خواندم، حوالی ساعت هشت راهی مقصد دانشگاه شده بودیم که خبر رسید امروز هوا دلش گرفته و می خواهد گریه کنند. چتر و کتاب به کول کرده و راهی شدیم، ساعت چهارده بود که با دوستی جهت خرید هدیه برای دوستش به مال رفتیم و ساعت هجده به منزل رسیدم. نیم ساعتی استراحت و سکوت محض کافی بود که تا الان از وبگردی خسته نشده باشم و بیست و چهار ساعت بی خوابی بکشم، تقریبآ از فردا باید برای امتحانات فاینال اماده شویم و امشب کتاب را بی خیال و در حال بزم با این دنیای مجازی هستیم، شاید چند هفته ای مثل امشب بی کاری نصیبمان نشود
داشتم فکر می کردم دیدم که چهار پنج سالی میشود شاید هم شش سال که مجرد زندگی می کنم. راستش خودم هم به خودم خنده ام می گیرد، دنیای عجیبی دارم و مشغله های عجیب تر. شاید از لحاظ دغدغه و روز مره گی کسی از هم سن و سال هایم به گردم نرسد. با این همه بسیار از بازی های دنیوی خوشم می اید و مشتاق ادامه دادن هستم، روز هاخدا خدا می کنم که یک اتفاقی بیفتد و مشکلی پیش اید تا به جنگ با او بپردازیم، البته به سبک و روش خودم، یعنی انچنان پر معنا و با اخم شدید به مشکلات می نگرم و که خودشان خجالت می کشند و ناپدید می شوند. گاهی احساس می کنم دنیا و ادمهایش به اخر خط رسیده اند و در مقابلم زانو زده اند اما بلافاصه به پیچ خمی دیگر از دنیای انسان پسند و مدرن امروزی بر می خورم و روز از نو روزی از نو

چقدر احساس غریبی است این غرب زده شدن، احساس می کنم به شدت تمام از فرهنگ و ارزشهای ملی خودم دور می شوم و به یک انساس اجنبی تبدیل می شوم، غرب زدگی در شرق اسیا ! اینکه غرب زده شده ام یا نه را اطرافیان هم وطن می گویند شده ام ! اما ... نمی دانم شاید! اما ضعف در نوشتار و گفتار مادریم که مثال بارزش همین وبلاگ است خود نشان صحت این موضوع است که در حال غرب زده شدنم، چنان پستهای بی محتوا و از لحاض نگارش ضعیفی می نویسم که خودم هم دوست ندارم بخوانمشان
عین خیال دوستان هم نیست که تحویلشان نمی گیریم و انها هم!




سلام خوبی اقا احسان. سایتی که عکساتو میزاری فیلتره از ایران باز نمی شه
با ارزوی موفقیت