کویرزاد

محمد احسان پورابراهیمی

بایگانیِ دسامبر, 2007

خواب می بینم

توی شهر به این بزرگی با این همه ساختمانهای بلند و کوتاه که هرکدامشان در شب به رنگی روشن شده اند دلم برای پشه هایی میسوزد که ساعتها پشت پنجره اقاق من خودشان را به شیشه می کوبند تا شاید به نور کم سوی اتاق من نزدیک تر شوند. این همه برج زیبا و این همه نور پردازی های زیبا تر خب پشه جان اگه دوست داری به نور نزدیک بشوی چرا گیر دادی به اتاق من که با یک مهتابی بیست واتی روشن شده. برو به سمت اسمان خراشها برو به سمت بیلبردهای پر زرق و برقی که مساحت و نورشان چندیدن برابر اتاق من است. البته وقتی ما ادما با این همه پیشرفتهای همه جانبه ای که داشتیم هنوز توی شبها بدنبال نور کوری در دل تاریک دنیایمان هستیم از شما چه توقع است ای پشه. پشت پرده دل ادمها را که میبینم از زندگی دید تازه ای پیدا میکنم. شاید دل شناسی و شاخه های مرتبط راه خوبی برای تجدید قوا باشه البته گاهی به تخریب قوا می انجامد. گوش شیطون کر دیشب یکی از بهترین خوابهای عمرم را دیدم. چند بار از خنده بیدار شدم و نصف شب مثل دیوونه ها میخندیدم. بازم گوش شیطون کرد بعد از اینکه برگشتم مانیلا حسابی دارم خواب میبینم تقریبا هفته ای پنج شب. بچه که بودم خیلی برام جالب بود که چرا ادم بزرگ ها خیلی راحت همه چیز را فراموش می کنند. حالا کار خودم به جایی رسیده که یادم نیست جمله قبلی که اینجا نوشتم چی بوده! عکسی دیدم در یکی از نشریات داخلی از یک دوست خیلی قدیمی که چهره اش را کاملا تغییر داده بود. خوشمان امد از تیپ جدیدت ای ناقلا.

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید