کویرزاد

محمد احسان پورابراهیمی

بایگانیِ ژانویه, 2008

ضربان مشرقی

من فروشم غم تنهایی دو عالمم را به شهر چشمهای نازت ای آشنای رویاهای من. اهل کدام قبیله ای که اینگونه محو چشمانت کرده ایم. دل در سینه اتش گرفت و از ترس عشق ات مرد که مرگ رویاهایم بجز بسته شدن چشمان اسمانی ات نیست. شبها که می درخشند برای مستی بی شراب من کافی است. نگو که ایین من و تو یکی نیست که ایین ما فقط چشم پرستی است. عاشق شدن چقدر تماشایی است عاشق دو چشم شدن چقدر تماشایی تر. فتنه ی چشمانت بود که ما را درگیر صحرا کرد. میدانم که اسیر بی انصافی ها شده ای اما تا چنگ زنم به رویای با تو بودن چیزی نمانده. که اگر سکوت کرده ام بخاطر سکوت تو است و تا اخرین لحظه عمرم هم سکوت میکنم و لب باز نمیکنم. دوست ندارم لذت سکوت را از دست بدهم. سرباز بی منت تو شده ام و جز چشمانت فرمانده ای ندارم که از خاطرم نمیرود لیلی و مجنون بودن را مصداق زندگی نکنم. زیبا پرستی تو را میپرستم نه به شرط خود تو به شرط طوفانی که چشمانت قرار است به پا کنند. طوفانی که پرده های بین من و تو را کنار زند. موسیقی شرقی چشمانت توان فکر کردن را از من گرفته و سراپا شده ام احساس. احساسی که به من حس مشرقی زمین بودن میدهد. ای چشمان فرزند مشرق زمین …

شرایط بهبودی بودی یا نبودی

اگر خونسرد نگاهم به من نگویید که نمی دانم

اگر بیرنگ است نگاهم به من نگویید که نابینایم

اگر کم تپش است قلبم به من نگویید که عاشق نیستم

اگر باران چشمانم کم است به من نگویید که ابری ندارم

اگر لبخند بر رخسارمان نیست نگوید که بی امیدم

اگر دلمان شاه نیست دلیل بر گدا بودنمان نیست

اگر نداریم وقت رقصیدن دلیل بر بی هنریامان نیست

اگر با رفیقی نیستم به بی رقیقی متحمم نکنید

اگر سرمان کلاه میگذارند دلیل بر ساده گی مان نیست

اگر بی نماز شدیم دلیل بر بی خداییمان نیست

اگر به سراغتان نمی ایم نگویید که فراموشتان کرده ام

اگر بی کس مانده ام نگویید که سرنوشتم بوده است

اگر سکوت میکنیم به بی زبانی محکومم نکنید

اگر کله ام را کچل کرده ام دلیل بر خوش تیپ نبودنم نیست

اگر لباس نو نمی خرم به فقر ننامید ما را

اگر در وبلاگم می نویسم ادعای نویسندگی نیست

اگر قیمت پسته در شهر من پائین امده به خدا تقصیر من نیست. بخاطر تحریم هاست.همینجوری داشتیم مینوشتیم که یادمان امد انهایی که نباید اینجا را بخوانند هم می خوانند ( و بعدا باید تلفنی جواب پس دهم) پس متن را پیچوندم به پسته. خوب پیچوندم نه ؟

دوها نا کالیوو

وقتی رکورد سرعت را در غذای ( مفصل) دانشجویی را میزنم (هشت دقیقه) دیگه یک پست گذاشتن چیزی نیست برای ما. واقعا گاهی اوقات در دنیای وبهای فارسی زبان احساس بدی پیدا میکنم البته بد که نه اما… چون بدون هیچ چون و چرایی وبلاگستان را دوستان و دشمنان روزنامه نگار و نویسنده و خلاصه هر کسی که با این جور چیزا سر و کار دارد قبضه کرده اند و اگه کسی قصد هم قصد حضور بر اساس خودش را داشته باشد به بی ذوقی و بی سلیقه ای و نداشتن قلم توانا محکوم میشود. مسئولین سرویسهای ارائه کننده وبلاگ هم برای اینکه از شورای نگهبان کم نیاورند و روز به روز وبلاگ های به خیال خودشان مسخره ای که پر از کدها و اهنگهای مسخره تر هستند را محدود میکنند. وبلاگ نویسان محترم و معروف هم با قرار دادن هندوانه زیر بقل این عزیزان از این جور حرکتها به عنوان پیشرفت در این عرصه یاد میکنند. جمع کنید بابا یک مشت روزنامه نگار شدن با هم دوست دارند فققط هرچی خودشان می پسندند در دنیای وبلاگ رونق پیدا کند. زورشان به دولت و ….. نمی رسد امده اند به سراغ وبلاگستان. البته ذکر این مطالب بی دلیل نیست. چند روز پیش یک دختر هست ساله برای من پیغام خصوصی گذاشته بود و نوشته بود که من تنها بازدید کننده ثابت وبلاگش هستم و کلی هم به زبان کودکانه خودش درد دل کرده بود. وبلاگی داشت که من فکر میکردم توسط یک نویسنده حرفه ای نوشته میشد مطالبی داستان مانند از زندگی کودکی هشت ساله به نام زهرا. البته اهنگ و کدهای جاوا و اشکال بچگانه در وبلاگ برایم خیلی تعجب اور بود. اما مطالبش به قدری جالب بود که یک روز در میان هم او اپ میکرد و هم من به او سر میزدم. برای هیچ کدام از مطالبش نظر خواهی نمیگذاشت و نوشته بود چون در دنیای وبلاگ هیچ دوستی ندارد لیست پیوند هایش را خالی گذاشته بود. از روی شمارنده وبلاگش هم فهمیده بود که من هر روز به انجا سر میزنم. نوشته بود که خانواده اش هم از وبلاگ داشتنش خبر ندارند و با پول هایی که برای خوراکی مدرسه از خانواده میگیرفته کارت اینترنت میگرفته و کارش را انجام میداده است. خلاصه این زهرا خانم هشت ساله به ماگفت که اگر فکر می کنی من قابل دفاعم از من دفاع کن. ما هم دفاع کردیم. ولی واقعا داستانهای زیبایی مینوشت. من که باورم نمیشد یک بچه هشت ساله اینجوری داستان بنویسه البته برای اون داستان نبودن واقعیت بودن. حیف که وبش بسته شد. وارد وبش که میشدم از بالا ستاره می امد و برف از چپ خرگوش از راست پروانه از پائین وبش هم اتش. اصلا اوضاعی داشت برای خودش.

آمیگو

ما که کارمان درست شد و اقامت کانادا را گرفتیم. احتمالا تا سی و یا چهل سال دیگه هم ایران بر نمی گردم حالا شاید فیلیپین امدم و به دوستان فیلی سرس زدم. البته بچه های اینجا که اکثرا دانشجو هستند و بعد از اتمام تحصیل بر میگردند ایران. سلام ما را به خانواده ما هم برسانید. از همه دوستان و بچه های محل هم عذر خواهی میکنم که سر زده تصمیم مهاجرت میگیریم. چَک چَک در ان واحد دو عدد ضربه با کف دستان مبارکم حواله لپ های بیشتر مبارکش کردم ( به خاطر بکار بردن واژه مهاجرت بود). اخه خیلی بچه خوبی بود دلم نمی خواست به همین راحتی ها از پیش ما بره. با این حرکتی که من انجام دادم داداش کوچیکش همان جا خشکش زده بود نمیدانست چه کار کند. با این تو گوشی هایی که من خوابوندم تو گوشش مطمعنا تا اخر عمرش یادش نمیرود که باید حداقل برای مرگش به داخل کشور خودش برگردد. این تنها چیزی بود که از او به عنوان یک دوست خواستم.

ضربان نه

کودک نه ساله تحمل زیادی دارد. پسرک نه ساله نیمی از زمان زندگی فعلی اش را به تفکر میگذراند شاید که بتواند دنیای نه چندان زیبایش را به نوعی در تفکرات نه ساله اش حضم کند. دنیایی که به شهر بم در همسایگی شهر پسرک رحمی نکرد. دنیایی که زیبا ترین زن سرزمینش را معلم کلاس درسش کرده بود و تنها پسرک بود که معنای زیبای زن زیبا روی را درک میکرد و در تقابل با ان فقط تفکر می کرد. و در دنیای به خیال ما کوچکش با ان اعتکاف میکرد. دنیایی که نه سیاست مدارن نه شاعران نه عارفان نه ادیبان نه زیبا دوستان و نه… معنایش را نفهمیدند. بوی زیبایی با بوی کاغذ رنگی در ذهنش پیوند برادری بسته بودند. پسرک ثروتمند در صدای تار بچه های کوه چه راحت به خواب متفکرانه فرو می رفت و با نای نی چوپانان چه دردناک بیدار می شد. ثروتمند نه ساله نه غم تو داشت و نه تو گفتی غمش سر اید. نه عاشق بلندی های دنیای ما شد و نه دنیای ما نیازمند غرور او. کلوتهای دل پسرک از برجهای شهر ما مستحکم تر بودند و درخت زیتون در دل کویر بودن فقط از باغبانی دل پسرک بر می امد. غم شالیزار نداشتن همی بهتر از شیرین نداشتن نیست اما پسرک به نمایندگی از تمام حاجی های دیارمان عرق شرم در بستر خواب می افشاند. ای داد و ای بیداد از بی کسی در نه سالگی برای دریادلان دیار کوبری که به نام او هیچ گاه غزل سرای بی غرور پیدا نکرد. امان از دل غم نفهم دنیا دیدگان هرگز ندیده که جز خیالات باطل خود چیزی ندیدند. نه ساله سید نبود اما در عمر کوتاهش بجز با مفرغ اسباب بازی نداشت شاید که وجدان ابا و اجدادیش تحمل چینی ساز نداشت. ما نخواستیم که فریاد داد اوران هم نسلی یمان را بشنویم به جز در تبحر دود قلیان پسرک. زهر میکشیم در کام خود که شاید نه ساله ای ارزش داشته باشیم اما دریغ از دریا دلی و دریا فهمی که گویا هفتاد و دو قوم دیارمان طلسممان کرده اند. بوی دشتی های دامنه کوه ها و زیبای معلم بیست و پنج ساله را فقط پسرک میداند. وقتی که خشک و تر قرار است بسوزند چرا پسرک نما ها نسوختند را از ما نخواهید چون در عرش کویری مریدانمان تفکر جایی ندارد. پسرک زیبا روی تاب جدایی از عمق را ندارد و سطی بودن برایش حکم گردنی شکسته دارد همبن و بس. پروانه صفت بودن کار من و تو نیست. پیر مستان شهر با کشتن پسرک در حال مستی اثبات این است که زندگی یعنی پروانه بودن به شرط نه سالگیش.

اگر دین و ایمانی دارید اگر خدایی دارید اگر معشوقه ای دارید اگر عزیزی دارید قبل از اینکه به او احتیاج پیدا کنید به سراغش روید. قبل از اینکه دلتنگش شوید گوهرتان را دریابید.

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید